تبليغاتX
/ Designer:sobhan nemat pour / heyatmohebban.blogfa.com --> <-هیات محبان اهل بیت (ع)شهرستان رشت->



زیارت انلاین(پخش مستقیم از حرم امام حسین(ع) و امام رضا (ع)و امام علی(ع) و حضرت عباس(ع)
لطفا پس از کلیک کمی صبر نمایید...
«
بعد منزل نبود در سفر روحانی »







 

نویسنده: نعمت پور(سبحان) ׀ تاریخ: دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 ׀ موضوع: پخش زنده (زیارت انلاین) ׀

مهدی بیا مهدی بیا نوبت به تو رسیده
من را با تقوای خودت سعادتمند گردان

 

 ماعاشقان تشنه جرعه ای وفائیم تابود چنین بوده وتا هست چنانیم

ما زار وگرفتار شکر خند نگاریم ما بلبل دشتیم وثنا گوی بهاریم

ما زاده عشقیم وهوادار صفائیم چون ابر بهاریم اگر یار نیابیم

ما خانه نشین غم وآواره یاریم ما چشمه خشکیده اشکیم وخرابیم

ماساکن خاکیم وسرادار سمائیم تابود چنین بوده وتا هست چنانیم

نویسنده: ׀ تاریخ: جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

عشق یعنی..........

 

عشق یعنی معامله میان عاشق و معشوق

 

عشق یعنی جنگ تن به تن با نفس

 

عشق یعنی وداع شب عملیات ، وصیت نامه نوشتن ، دنیا را سه طلاقه کردن

 

عشق یعنی تشنگی به هنگام نبرد

 

عشق یعنی تشنگی و خستگی بسیجیها در خیبر

 

عشق یعنی کانال کمیل

 

عشق یعنی آرام گرفتن بر روی سیم خاردارها

 

عشق یعنی بدنهای پاره پاره شهدا

 

عشق یعنی تکه دستهای لهیده از تن جدا

 

عشق یعنی ذکر حسین به هنگام جان دادن

 

عشق یعنی دانسته روی مین رفتن ، یعنی

 

سبقت برای شهادت

 

عشق یعنی پاوه ، طلائیه ، شلمچه ، فکه ،

 

نویسنده: ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

خدا کند که بیایی

الا که راز خدایی، خدا کند که بیایی

 

تو نور غیب نمایی، خدا کند که بیایی


شب فراق تو جانا خدا کند به سرآید

 

سرآید و تو برآیی، خدا کند که بیایی

 


دمی که بی تو سر آید خدا کند که نیاید

 

الا که هستی مایی، خدا کند که بیایی


فسرده غنچه گلها فتاده عقده به دلها

 

تو دست عقده گشایی، خدا کند که بیایی


ز چهره پرده بر افکن به ظلم شعله در افکن

 

تو دست عدل خدایی، خدا کند که بیایی


نظام هر دو جهانی امام عصر و زمانی

 

نویسنده: ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

سلام بر تو ای شلمچه
سلام بر تو ای شلمچه .

سلام بر تو ای قرار بی قراران ، ای جائیکه نه چندان دور نردبان معراج و ترقی بودی .

سلام بر تو ای نقطه تلاقی عرش با فرش .

سلام بر آن نیمه شب هایت ،

سلام بر آن فضای عارفانه و عاشقانه ای که شب زنده دارانت با ترنم زیبا و ملکوتی الهی العفو ، می آفریدند.

سلام بر نماز شب هایی که در سنگرهای آسمانی تو آغاز میشد و در بهشت خاتمه می یافت.

و باز سلام بر تو ای شلمچه ، ای جبهه عاشقان ، ای تمامیت عرشیان ،

شلمچه تو مانند موج خاموش و درهم شکسته می مانی .

به ساغری که که خالی از شهد لقاء و بند نام شهادت شده است .

به دریایی که در بستر خویش آرام خفته است .

شلمچه جزر و مَدّدت کجا رفت ؟

هر گاه بسیجیها در تو نیستند موج شرارهایت در درون تو فرو رفته است

شلمچه جا دارد امروز چفیه ام را بر سر بکشم و اشک حسرت از چشمان ملتهبم جاری کنم و فریاد بکشم...

من جا مانده ام

نویسنده: ׀ تاریخ: سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

ردپای صهیونیست ها در سینما
ماتريكس يك و دو و سه
حتماً فيلم را با آن جلوه‌هاي ويژه اعجاب‌آورش ديده‌ايد. نئو منجي است و آشنايي با مورفيوس، رهبر يك گروه مخفي كه فضاي مجازي را كشف كرده‌اند و مي‌خواهند مردم را از آن آگاه كنند، او را به سوي وظيفه اصلي‌اش كه نجات مردم و سرزمين زايان است، رهنمون مي‌كند.

زايان همان تغيير يافته انگليسي كلمه صهيون خودمان است كه اكنون در اخبارمان مي‌گوييم صهيونيست‌ها يا زايانيست‌ها.

زايان به عنوان شهر آرماني و مدينه فاضله‌اي مطرح مي‌شود كه همه بايد به آن‌جا بيايند و به رستگاري و خوش بختي برسند. (آموزه‌هاي يهودي)

اطرافيان و ياران مورفيوس هم دقيقاً به تعداد و خصوصيات حواريون عيسي هستند. (آموزه‌هاي مسيحي) خود مورفيوس نيز خداي تجسم يافته است، زيرا يهود و مسيحيت معتقدند خدا مي‌تواند مجسم شود.

چنان‌که در انجيل يوحنا آمده است: خدا كلمه بود، و كلمه جسم شد، و نزد ما ساكن گرديد و خدا پدر عيسي است.

نماد اتاق 303 در طبقه سوم ساختمان هم نشان دهنده تثليث است. اين‌ها از موارد عرفي يا مذهبي‌اند.

ارباب حلقه‌ها
در اين فيلم منجي فرودو است. از نژاد پست‌تر ‌هابيت كه به همراهي يارانش بر سارومان كه نمايانگر شر و پليدي است، مي‌جنگد.

اين شخصيت به هيچ وجه كامل نيست ـ كامل از لحاظ انساني و نه پرداخت آن در فيلم نامه ـ او بدون اشتباه نيست.

خيلي جاها وسوسه مي‌شود حلقه را براي خودش بردارد و قدرت آن را به دست آورد. يك شخصيت خاكستري مايل به سفيد كه لازم نيست هيچ خطايي نكند. دقت كنيد كه منجي امريكايي چه خصوصياتي دارد.

البته غير از بار فرهنگي و اعتقادي نبرد آرماگدون، اين فيلم‌هاي جادوگري جديد را از لحاظ اجتماعي هم مي‌توان بررسي كرد.

در دنياي تكنولوژي‌زده و به شدت علمي غرب كه خشكي و بي روحي را هم به دنبال دارد، رخ دادن معجزه، وجود موجودات افسانه‌اي و ناميرا و با قابليت‌هاي جادويي براي مردم يك جامعه خيلي جذاب مي شود. در مورد هري پاتر هم همين طور است.

هري پاتر
يكي از سينماگران غربي درباره پديده هري پاتر گفته است. هري پاتر قرار است مسئله پيچيده فردا (بخوانيد آينده) را براي ما و كشورهايي كه به آن‌ها در حال توسعه مي‌گويند، حل كند (منجي غرب) اين طوري مصایب مشتركي بين نوجوانان خودمان و بقيه پيدا مي‌كنيم و ما هم مي‌توانيم دقيق‌تر درباره ايده‌هايمان ( بخوانيد مباني فكري و نظري مان) با يك زبان بين المللي (همان تصويري كه اشاره شد و سينما) حرف بزنيم.

هري پاتر يك جادوگر است، اما نه يك جادوگر منفي و ظالم مانند «لرد ولدمورت» كه دشمن اوست.

او نوجواني است با ويژگي معمولي همه نوجوان‌هاي دنيا كه تنها تفاوتش اين است كه به مدرسه جادوگري هاگوارتز مي‌رود.

اين شخصيت بدون مرز است، چون با وجود همه تفاوت‌هاي فرهنگي بين كشورها، مدرسه‌ها در سرتاسر دنيا يك قوانين ثابت دارند. با فيلم‌هاي ارباب حلقه‌ها و هري پاتر، جهاني سازي خيلي راحت تر اتفاق مي‌افتد.

مي‌بينيد كه منجي مورد نظر آن‌ها هيچ شباهتي به منجي ما ندارد. سعي دارند كسي را به اين عنوان معرفي كنند و ذهن مردم را غرق در آن كنند كه ديگر لزومي نداشته باشد به مسئله انتظار به درستي بينديشد.

آن وقت ما چه كرده‌ايم؟ انتظار را و ظهور منجي خود را چقدر در فيلم‌هايمان به تصوير كشيده‌ايم؟ مي توانيد بشمريد!

يك راهكار
به گفته دكتر بلخاري، در دانشگاه براي دانشجويان هنر ما به ويژه سينما كه يك هنر صنعت كاملاً وارداتي است، فقط آموزه‌هاي غربي و تكنولوژي آن‌ها تدريس مي‌شود. بنابراين دانشجويان، تكنيك را از غرب مي‌گيرند.

تا اين جا مشكلي نيست، اما غرب به قدري در اين زمينه عميق كار كرده كه تنها عده كمي مي‌توانند فقط تكنيك را بگيرند و محتوا را نگيرند.

بايد كساني كه به اين عرصه پا مي‌گذارند، قبل از آن خودسازي فرهنگي، ملي و ديني كرده باشند تا تحت تاثير آن تكنولوژي و روحش قرار نگيرند و مرعوب آن نشوند.

دكتر بلخاري در اين‌باره پيشنهاد خوبي دارد: بايد يك تيم متخصص حوزوي، محورهاي مهم و محتوا را از منابع اصيل اسلامي استخراج كند و تيم متعهد ديگري كه دست اندركار هنر و سينماست، اين معنا را به تصوير بكشد. تاريخ و تجربه نشان داده تلفيق تعهد و تخصص بسيار كارساز است.

يك خبر جالب
حتماً شنيده‌ايد جناب «بن‌لادن» كمي تا قسمتي ادعاي مهدويت كرده و خود را منجي جهان اسلام مي پندارد!

اين خبر را بگذاريد كنار اين يكي كه طبق مقاله بولتن خبري «جي دو» كه يك سرويس خبري به روز است و به بررسي موضوعات امنيتي و اطلاعاتي مي‌پردازد و تنها براي مشتركينش ارسال مي‌شود (به تاريخ 9 فروردين 83).

برخي بازداشت شدگان زندان گوانتانامو، به بازجويان گفته‌اند به اين علت به تشكيلات القاعده پيوسته اند كه تصور مي‌كرد‌ه‌اند بن لادن همان مهدي منتظر است.

و يك خبر ديگر، اين‌كه يكي از امامان جماعت عراق بعد از آزادي از دست امريكايي‌ها گفته است: افسران امريكايي دنبال مهدي موعود مي‌گردند و از من در مورد او و محل اقامتش سؤال مي كردند.

منتظر ساخت فيلم هايي هاليوودي باشيد كه به نوعي به اين اخبار مربوط اند.

نویسنده: ׀ تاریخ: شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

عصر عصر غربت لاله هاست

عصر عصر غربت لاله هاست , اینجا کسی دیگر از شهیدان نمی گوید , از آنان که تلاطمی هستند در این دنیای سرد و سکوت ما بعد از شما هیچ نکردیم , چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم . پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است . کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود و دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید : چرا آلاله آنقدر سرخ است ؟
چرا کسی نپرسید مزار باکری کجاست؟ و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید ؟چرا وقتی که گفتیم : یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد
چرا وقتی گفتند : تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید چرا هیچ کس نپرسید : به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند وقتی که گفتیم بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک بیرون آوردند کسی تعجب نکرد
چرا کسی از حقوق آن کودکی که در حلبچه شیمیائی شد دفاع نکرد
ولی با نام حقوق بشر حق را پایمال کردند. چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است شاید ما نیز از تاولهای دستهایشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز شیمیائی شویم . شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !!
ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم . آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد. یادتان هست که گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم . ما امانت دار خوبی نبودیم و خونتان را فرش راه رهگذران کردیم . یادتان هست هنگامی که گفتید : رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت . رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم . جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب.
وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی از سر تا سف سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند. رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود.
دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند. عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم . راست گفته اند : که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما عمری است که بهانه بهشت را میگیریم .
آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید , میدانم که هنوز هم دلهایتان هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید , ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم , تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق , تنها میداندار این عرصه است . امروز کسانی از شهیدان سخن می گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه دارند.
ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم » ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم . چرا که خون آنان است که می تپد. و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .
مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند. یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که « بعد از شهدا چه کردیم »

نویسنده: ׀ تاریخ: جمعه بیست و یکم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

سیر و سیاحتی عجیب در عالم ارواح
جان بابا,جان بابا


نظیراین قضیه جریانی است که آقای دکتر «س» استاد دانشگاه یکی از شهرهای ایران برایم (آیت الله سید حسن ابطحی)
نوشته است.

دانش آموزی بودم که بیشتر از هفده سال از عمرم نمی گذشت.شبی در خواب دیدم ازدواج کرده ام  و دارای فرزند پسری شده ام.
آن پسر خال درشتی روی گونه ی چپش بود, ابروهای پر پشت و پیوسته ای داشت, لبهایش کلفت وبینی اش قلمی و بسیار خوش اخلاق و خوش خوی بود, من به قدری به آن پسر علاقه پیدا کرده بودم که وقتی از خواب بیدار شدم  مدتی به خاطر آنکه این جریان را در خواب دیده ام  و طبعا ً آن پسر را دیگر نمی بینم گریه کردم. اما شب بعد به مجرد آنکه به خواب رفتم همان پسر را با همان قیافه در حالی که از دور «بابا,بابا» می گفت و به طرف من می دوید دیدم و او را بغل کردم و خوشحال بودم که دوباره فرزندم را دیده ام , ولی باز پس از بیدار شدن حزن و اندوه بیشتری به من دست داد. نشستم و زار زار گریه کردم.
پدر و مادرم پرسیدند: چه شده که این طور گریه می کنی؟
من با اینکه فوق العاده از اظهار جریان خوابم خجالت می کشیدم  تنها به خاطر آنکه شاید برای من همسری انتخاب کنند و من دارای آن فرزند بشوم جریان را به آنها گفتم. آنها با کمال خونسردی خنده ی تمسخر آمیزی به من کردند و گفتند: برای تو هنوز خیلی زود است که دارای زن و فرزند بشوی این افکار را از مغزت بیرون کن و دَرست را بخوان و با کمال بی اعتنایی از کنار من برخواستند و رفتند.
اما عشق من به آن پسر بچه به قدری زیاد بود که آنی از یاد او غافل نمی شدم. آن روزها درسهایم را هم نمی فهمیدم  حتی من که در تمام دوران دبستان و دبیرستان شاگرد خوبی بودم آن سال مردود شدم , زیرا این جریان درست موقع امتحاناتم پیش آمده بود.
حدود یک ماه از جریان خوابها گذشت , یک شب در حیاط منزل قدم می زدم و به خاطر آنکه خانه ی ما از خیابان دور بود و تقریبا ً اواخر شب هم بود سر و صدایی نبود, من به فکر خاطره ی آن پسر بودم و قیافه ی او را به یاد می آوردم که ناگاه صدای او را از گوشه ی خانه شنیدم که صدا می زد «بابا,بابا».
اول فکر کردم دوباره خواب می بینم ولی وقتی با دقت بیشتری گوش دادم دیدم نه,تحقیقا ً بیدارم و صدای همان بجه را به وضوح می شنوم.
لذا بی اختیار فریاد زدم «جان بابا» و به طرف همان گوشه ی خانه دویدم , اما جز صدا چیزی نبود و آن هم با دویدن من به آن طرف از بین رفت.
فردای آن شب مادر و پدرم  که آن حالت را از من دیده و متوجه شده بودند که من در آن یک ماه حالم عوض شده مرا نزد روانپزشک بردند و او حدود یک ساعت حالات مرا بررسی می کرد.
بالاخره به پدر و مادرم گفت: این جوان که در خواب آن منظره را دیده, به آن پسر بچه علاقه پیدا کرده و بهترین راه علاجش این است که به او زن بدهید تا به امید آنکه آن پسر بچه نصیبش شود مدتی آرام بگیرد. من هم به علامت اظهار خوشحالی سری تکان دادم که پدر و مادرم از این پر رویی من آن هم در مقابل آن دکتر روانشناس فوق العاده عصبانی شدند.
اما معلوم بود که آنها پس از آن روز تصمیم گرفته بودند که برای من همسری انتخاب کنند.
ولی این کار با خونسردی زیادی انجام می شد حق هم با آنها بود زیرا به هیچ وجه وقت ازدواج من نبود, نه از نظر سنی و نه از نظر تحصیلی و نه هم از نظر مادی برای ازدواج آمادگی داشتم  و بالاخص که من به خاطر عشق شدیدی که به آن پسر بچه پیدا کرده بودم و همیشه در فکر او فرو می رفتم مثل آدم های بهت زده و نیمه دیوانه شده بودم.
بالاخره بعد از آن شب اکثر شبها به مجردی که پدر و مادرم به خواب می رفتند من از میان رختخواب بیرون می آمدم ومتوجه همان گوشه ی منزل می شدم و همه شب بدون استثنا اول صدای اورا صریح می شنیدم که می گفت (بابا , بابا) و بعد ازآنکه  من درجواب می گفتم (جان بابا , جان بابا) فکر می کردم که خود را در بغل من می اندازد و مدتی عینا مثل پدری که پسرش را در بغل گرفته و با او بازی می کند من هم با خیال او مدت ها بازی می کردم. یک شب که تصادفا ً شب جمعه ای بود و مادر و پدرم به میهمانی رفته بودند و من به خاطر آنکه بتوانم برنامه ام را تعقیب کنم, به آن میهمانی نرفته بودم و آنها هم به خاطر حالتی که در من پیدا شده بود خجالت می کشیدند مرا به میهمانی ببرند و من در منزل تنها بودم و به همان گوشه ی خانه نگاه می کردم دیدم باز صدای او بلند شد ولی این بار شبحی از آن قیافه ای که در خواب دیده بودم در کنار دیوار ترسیم شده و اوست که مرا صدا می زند. من در آن تاریکی به طرف او دویدم ولی سرم محکم به دیوار منزل خورد و روی زمین افتادم. وقتی پدر و مادرم به منزل آمده و دیده بودند که از سر من خون جاری شده و من بیهوش روی زمین افتاده و در همان حال «جان بابا,جان بابا»  می گفتم , فوق العاده متاثر شده بودند که وقتی من به هوش آمدم  دیدم مادرم آنقدر گریه کرده که چشمهایش ورم کرده است.
لذا از آن شب به بعد آنها تصمیم می گرند که هر چه زود تر وسایل ازدواج مرا فراهم کنند و من هم که مقداری از این وضع خسته شده بودم تصمیم گرفتم که کمتر به فکر آن «پسر بچه» باشم
و خود را با وسایل سرگرم کننده ای منصرف کنم.
اما این تصمیم موفقیت آمیز نبود زیرا از آن شب به بعد هر شب آن شبح را در گوشه ی خانه می دیدم و صدای او را می شنیدم و دقایقی با او مثل یک پدر رسمی صحبت می کردم و او مرا از مسایل مرموزی مطلع می کرد, ولی تقریبا ً در غیر آن دقایق آرام گرفته و خوشحال بودم که هر شب فرزندم را می بینم و با او ملاقات می کنم  و پدر و مادرم هم در این مدت دختری را پیدا کرده بودند که حاضر شده بود با من ازدواج کند و آن پسر بچه هم اظهار می کرد من مادر آینده ام فلانی را (اسم آن دختر را می برد.) حاضر کرده ام که با تو ازدواج کند . به هر حال من با آن دختر ازدواج کردم.
ولی آن شبح پسر بچه دیگر در میان حیاط منزل دیده نمی شد بلکه وقتی همسرم به خواب می رفت و من بیدار بودم او را برای مدت چند دقیقه روی سینه ی همسرم می دیدم و با او حرف می زدم, وقتی همسرم از صدای من و او بیدار می شد ناپدید می گردید و دیگر او را نمی دیدم.
یک شب به او گفتم بهتر است که وقتی نزد من می آیی زمانی باشد که مادرت به خواب عمیق فرو رفته که دیرتر بیدار شود .
او گفت : من همیشه همین اطراف هستم ولی چون تو زیاد به من علاقه داری مرا در همان اوایل به خواب رفتن مادرم می بینی و بعد چون محبتت اشباع می شود دیگر مرا نمی بینی .
بالاخره همسرم حامله شد و چهار ماه از حاملگی او گذشت ، پس از آن چهار ماه دیگر آن شبح را نمی دیدم و دیگر صدای او نمی شنیدم و یقین داشتم که او در رحم زنم به آن (جنین ) ملحق شده است ، لذا جز مقداری ناراحتی برای آنکه او را نمی بینم کارم اشکال دیگری نداشت،به هر حال فکر می کردم او به من تعلق پیدا کرده و بالاخره روزی متولد می شود و دیگر همیشه با او هستم .
یک روز مادرم به من گفت : ای حقه باز آن بازی ها چه بود که در آورده و ما را ناراحت کرده  بودی ؟ اگر زن می خواستی مستقیما به ما می گفتی تا برايت همسر انتخاب کنیم .
پدرم گفت : حالا وجدانا ً اگر او این بازی ها را در نمی آورد ما به این زودی آن هم قبل از پایان تحصیلاتش به او زن می دادیم و سپس رو به من کرد و گفت: ولی تو خیلی ما را ناراحت کردی, خدا از سر تقصیراتت بگذرد. من دیدم آنها خیلی اشتباه کرده اند و مرا یک حقه باز شناخته اند, تمام جریان را از اول تا به آخر برای آنها تعریف کردم و نشانی های بچه ای را که در رحم است و خال سیاه درشت روی گونه ی چپش دارد و ابروهای پرپشتش پیوسته است؛ لبهای کلفتی دارد و بالاخره بینی اش قلمی است انچه از خصوصیات در او بود به آنها گفتم  و اضافه کردم که وقتی این بچه متولد شد خواهید فهمید که من یک حقه باز نبودم .
انها چیزی نگفتند و صبر کردند تا فرزندم متولد شد لذا روزی که همسرم درد زایمان داشت و او را به اتاق زایمان برده بودند و من پشت در ان اتاق بی صبرانه منتظر تولد آن پسر بچه بودم ناگهان مادرم با خوشحالی فوق العاده ای از آن اتاق بیرون آمد و صورت مرا بوسید و گفت: فرزندم مرا ببخش, من بی جهت به تو بدگمان بودم, تو دروغ نمی گفتی همان پسر بچه ای را که به ما نشانی هایش را می دادی متولد شد, به تو تبریک می گویم.
الان آن پسر بچه ده سال از عمرش می گذرد ولی هرچه می کنم که او آن خاطرات را به یاد بیاورد به هیچ وجه برایش امکان ندارد (روایات متعددی بیانگر این مطلب است که در موقع ولادت طفل وقایع عالم ذر را فراموش می کند:بهار الانوار جلد 57 صفحه ی 342 حدیث 23 و صفحه ی 347 حدیث 31 و صفحه ی 364 حدیث58.) ولی مطالبی را که آن وقتها برایم می گفت همه اش را ناخود آگاه متوجه است و مثل کسی است که سواد دارد ولی خصو صیات کلاس ها را فراموش کرده است.


                                             پایان نامه ی آقای دکتر «س»

نویسنده: ׀ تاریخ: دوشنبه هفدهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

شهید خجسته

نام شهيد :

 انوش

 

نام خانوادگي :

 خجسته              

تاريخ تولد :

 24/8/1341

محل تولد :

 روستای فشام شهرستان رشت

تاريخ شهادت :

 

محل شهادت :

 خرمال عراق

شهادت در عمليات :

 

وضعيت تاهل :

 متاهل

تعداد فرزند :

 1

آخرين مسئوليت :

                   

عضويت در :

 سپاه

رسته خدمت :

 

 

              

   مزار شهيد :           تازه آباد رشت

 

 

 

     محل دفن :              تازه آباد رشت

 

زندگينامه :

 

 پاسدار شهید حجت (انوش) خجسته در 24/8/ 1341 در روستای فشام شهرستان رشت، در خانواده ای مسلمان دیده به جهان گشود. پدر و مادر مکرمه اش از راه کارگری معاش خانواده را تامین می کردند . حجت تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش و تحصیلات دبیرستان تا پایه سوم را با موفقیت در شهرستان رشت سپری کرد و بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی یعنی در آغاز دوران جوانی با حضور در عرصه اجتماع از خود لیاقت و توانمندی زیادی نشان داد که از جمله آنها همت عالی در ساخت مسجد محله دروازه لاکان رشت ، کمک در ساخت و ساز خانه و احداث چاه آب برای نیازمندان ، تامین مخارج اولیه ازدواج بعضی از جوانان مستمند ، توزیع ارزاق عمومی مردم که بیشتر با در آمد شخصی اش صورت می گرفت . و با حضور فعال در بسیج سپاه توانست تا حدود زیادی در جذب نیروها موفق باشد و در عرصه های فرهنگی ( فراگیری قرآن مجید ، مطالعه گروهی کتابهای استاد شهید مطهری ، مداحی درمصیبت اهل البیت( ع ) ، شناسایی جریان الحادی گروهک های وابسته به شرق و غرب بویژه چهره كريح گروهک منافقین ، به جوانان نقش موثری ایفاء کرد تا جایی که مورد خشم منافقین قرار گرفت و طی حمله اي با نارنجك از سوي منافقين مجروح گرديد، اما با فعاليت ها پشت جبهه نتوانست روح تعالی جویش را قانع نمايد به همین علت در حالی که تحصیلات دوم دبیرستان را به پایان رسانیده بود برای اولین بار با عضویت بسیجی به سوی سر حدات غرب کشور عزیمت نمود و پس از چند ماه مبارزه با دشمنان به عضویت سپاه پاسداران در آمد و مجدد راهی غرب کشور گردید و سمت مسئولیت ستاد تیپ قرارگاه رمضان را برعهده گرفت و در تیر ماه سال 65 از خانواده ای متعهد و متدين دختری را به همسری برگزید تا د ینش را کامل نماید وبا تمام عشق و علاقه وافری که به همسر مکرمه و خانواده گرامی اش داشت ولی عشق به سربازی در کنار لشکریان اسلام نگذاشت در پشت جبهه راحتی تن را بپذیر
حجت نظري در ماموریتی به مدت یک هفته در محاصره دشمنان بعثي قرار گرفت و به علت نداشتن غذا به ناچار از گیاهان وحشی تغذیه کرد و بالاخره توانست با مقاومت از چنگ دشمنان بگریزد و حتی در زمان جنگ ناشناس به سرزمین کربلا مشرف شد .
شهید شهيد خجسته سرانجام پس از اقامه نماز صبح و قبل از طلوع خورشید 20/ 5/ 1366 در منطقه خرمال عراق به درجه رفیع شهادت نائل آمد و پیکر مطهرش پس از هفت ماه و سیزده روز از غربت به سوی رشت منتقل شد . و مردم شهید پرور گیلان تشیع با شکوهی از ایشان بعمل آوردند و شهید بزرگوار در جوار دیگر همرزمانش در مزار تازه آباد رشت مأوا گرفت و به عرشیان پیوست .
روحش شاد و راهش پر رهرو باد . انشاالله الرحمان

پيام شهيد :

 حجاب اسلامی را رعایت کنید .
هر شهیدی با خون پاكش و هر خواهر مسلمانی با حفظ حجابش؛ درخت اسلام را آبیاری می کند

منبع:ستاد کنگره بزرگداشت سرداران شهید استان گیلان

نویسنده: نعمت پور(سبحان) ׀ تاریخ: دوشنبه دهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

زندگی نامه شهید املاکی

 
نام شهيد :  حسین  
نام خانوادگي :  املاکی
تاريخ تولد :  20/2/1340
محل تولد :  لنگرود
تاريخ شهادت :  9/1/1367
محل شهادت :  بانی بنوک
شهادت در عمليات :  والفجر 10
وضعيت تاهل :  متاهل
تعداد فرزند :  3
آخرين مسئوليت :  قائم مقام لشکر 16 قدس گیلان
عضويت در :  سپاه 
رسته خدمت :  
مزار شهيد :  لنگرود ( نمادین )
محل دفن :  
زندگينامه :  سردارشهید حسین املاکی در شب عاشورا سال هزار و سیصد و چهل، در روستای کولاک محله ، شهرستان لنگرود در خانواده ای مذهبی و کشاورز دیده به جهان گشود . او پس از گذراندن دوران تحصیلی خود در سال 58 موفق به اخذ دیپلم در رشته بهداشت محیط شد . علاقه حسین به ورزش ایشان را بسوی ورزش کاراته و کشتی سوق داد و در این زمینه موفقیت های نیز کسب نمود .

روح ایمان و کفر ستیزی و انقلابی حسین آقا انگیزه ای فراهم کرد تا به موج عظیم انقلاب بپیوندد و در این عرصه فعالیت زیادی برای به زانو در آوردن نظام منهوس پهلوی در منطقه داشت و با به ثمر رسیدن نظام مقدس جمهوری اسلامی به سبز جامگان این نهاد بر خواسته از متن امت اسلامی، سپاه پاسداران لنگرود پیوست و با تجاوز رژیم بعثی عراق به ایران اسلامی و تحمیل جنگی نابرابر به انقلاب نوپای اسلامی به همراه اولین گروه از نیروهای اعزامی گیلان عازم جبهه های نبرد حق علیه باطل به دیار خونین سرپل ذهاب و قصر شیرین شتافت.

ایمان، شجاعت، خلاقیت، تدبیر و توانمندی در وی چنان عالی بود که توانست در کوتاهترین زمان، توان رزمی خویش را تثبیت کند و مدتی بعد هم وارد تیپ 25 کربلا شد . از آنجا که حسین جوانی مومن و برومند و از استعداد و خلاقیت بارزی برخوردار بود . فلذا در مدت زمانی اندک توان رزمی خود را به منصه ظهور رساند و چون بر فرماندهان این توانمندی عالی نظامی حسین محرز شد؛ در واحد اطلاعات و عملیات مسئولیت فرماندهی ، محور یکم را بر عهده او گذاشتند و نقشی فوق العاده در این سمت ایفا نمود .

خلاقیت حسین در ارائه شناسایی ها و طرح نظامی بقدری عالی و دقیق بود که گویا سالها در دانشکده ها دروس علوم عالی نظامی و رزم آموخته بود؛ لیکن دانشگاه او ایمان به خدا و کلاس او جبهه و میادین نبرد با دشمنان اسلام و قرآن بود .

سردارحسین املاکی پس از رشادت ها و دلاوری ها در عملیات های مختلف از جمله ثامن الائمه و فتح المبین و بیت المقدس و رمضان و محرم، در سال 61بود که تصمیم گرفت به سنت دیر پای محمدی (ص) عمل به تکلیف نماید و ازدواج کند اما هنوز بیش از دوازده روز از پیمان مقدس ازدواج وی نگذشته بود که بسوی جبهه های نور علیه ظلمت شتافت و هیچ تاخیری در جبهه ها ی نبرد حق علیه باطل را بر خود جایز نمی دانست و ازدواج را هم عمل به تکلیف و حرمت نهادن به اصول و آرمانهای مکتب غنی اسلام و احکام الهی می دانست و حاصل این پیوند مقدس یک پسر و دو دختر از زندگی مشترک ایشان به یادگار ماند .

حسین در عملیاتهای متعددی چون والفجر مقدماتی ، والفجر 1 ، والفجر4 ، والفجر6 ، والفجر 8 ، والفجر9 ، عملیات بدر نقش آفرینی فوق العاده ای ایفاء نمود و بی تردید می توان عنوان کرد آن موفقیت ها مرهون شجاعت، خلاقیت، توانمندی و خدمات عالی حسین املاکی بود . حسین در سال 64 به تیپ قدس گیلان رفت ؛ واحد اطلاعات و عملیات تیپ را تقویت نمود و بهترین طرح عملیاتی والفجر 9 را با توجه به شناسایی هایش در منطقه سلیمانیه ارائه و اجرا نمود و به موفقیتهای بزرگی دست یافت .

پس از عملیات والفجر 8 در منطقه عمومی فاو دیگر همرزمانش چون سردار مهدی خوش سیرت و حسن رضوانخواه به او پیوستند و فرماندهی گردان های پیاده تیپ قدس را بر عهده گرفتند و سردار حاج محمود قلی پور نیز رئیس ستاد تیپ قدس گیلان بود که با همت بلند و شجاعت و دلاوری این دلاور مردان و سرداران گیلانی چنان تحولی در عملیات ها ایجاد شد که بعد از عملیات کربلای 2 در منطقه حاج عمران ، به تعبیر مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای ( حفظه الله ) : حماسه آفرینان لشکر قدس در کربلای 2 کربلای دیگری آفریدند .

 
پيام شهيد :  شهید املاکی شما ؟! توی میدان جنگ که شیمیای زدند و خودش هم در معرض شیمیای بود ، بسیجی بغل دستش ماسک نداشت ، شهید املاکی ، ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش ! قهرمان یعنی این !؟

البته هر دو شهید شدند . هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی ماند ، اینها که از بین نمی رود . زنده اند هم پیش خداوند زنده اند ، هم در دل ما زنده اند و هم درفضای زندگی و ذهنیت ما زنده اند

نویسنده: نعمت پور(سبحان) ׀ تاریخ: دوشنبه دهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

زندگینامه شهید محمود قلی پور

زندگينامه :
  پاسدار شهید حاج محمود قلی پور در سال 1332 در استان فارس ،

شهرستان شیراز، ازخانوده ای مذهبی که از پدری گیلانی و مادری اصفهانی دیده به جهان گشود .

دوران خردسالی وی در شیراز سپری شد او بعلت شغل پدر که نظامی بود به همراه خانواده از شیراز

 به تهران عزیمت نمود و تحصیلات مقاطع ابتدایی و راهنمایی را با موفقیت در تهران سپری کرد و تحصیلات

 مقطع دبیرستان را با توجه به هجرت خانواده از تهران به رشت انتقال یافت و در دبیرستان شهید بهشتی

(فعلی) رشت تحصیلات را به پایان رساند .
باورود به سن جوانی از آنجا که شور آزادیخواهی و مبارزه طلبی با بیداد در وجودش شعله می کشید

 ، به صفوف مبارزین و انقلابیون پیوست و برعلیه نظام جورستم شاهی تلاش و کوشش فراوان نمود .
سال 1357 با پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی به لطف و عنایت پروردگار ، و به رهبری حضرت امام خمینی

(رض) و همت امت حزب الله به ثمر نشست و حاج محمود که در متن انقلاب بود با تشکیل کمیته انقلاب اسلامی

برای حفظ دستاوردهای نظام مقدس جمهوری اسلامی با عضویت در کمیته فعالیتش را تداوم بخشید و با شکل گیری

 سپاه پاسداران انقلاب اسلامی او بعنوان یکی از موًسیسن سپاه رشت در تشکیل این نهاد مقدس

 انقلاب اسلامی از سر عشق و ایمان شرکت جست و این سربازسرافراز سبز پوش دلیر وشجاع اسلام

که از تهور و قدرت برنامه ریزی قوی برخودار بود، در کسوت مربی آموزش نظامی و فرماندهی واحد

 عملیات نقش بسزایی را در آموزش نیروهای سپاهی به انواع تاکتیکهای نظامی و شیوه های رزمی

 تحت تعلیم وآموزش قرار داد . ایشان مدتی فرماندهی پادگان المهدی چالوس را بعهده گرفت و در ساماندهی

 به اوضاع پادگان رنج فراوانی رامتحمل شد .
وی در دوران اوج شرارت های منافقین کوردل و دیگر گروهکهای منحرف شرق و غرب با توجه به تخصص

نظامی که داشت به اتفاق سایر همرزمانش مبارزه ای بی امان و پی گیر با دشمنان نظام مقدس جمهوری

اسلامی نمود . او در پاک سازی جنگلهای گیلان از لوث وجود افراد فتنه جو و تروریست بسیار کوشید

. حاج محمود نه تنها درگیلان بلکه در استان کردستان و در آزادسازی پاوه از لوث وجود کومله و دمکرات

 به همراه شهید جلیل القدر چمران مردانه جنگید .
با شروع جنگ تحمیلی نیز بسوی جبهه های نبرد با دشمنان اسلام شتافت ، او در منطقه سرپل ذهاب

 مسئولیت حفاظت از پادگان ابوذر را داشت و توانست به همت والایش از سقوط حتمی پادگان جلوگیری نماید .

حاج محمود در جنوب کشور نیز دلاوریهای دیگری آفرید و از روحیه فوق العاده ای برخودار بود که موجب ترغیب

و تشویق همرزمان خود در این نبرد الهی می شد ودر طی اعزامهای پی درپی به جنوب و غرب کشور بارها

 مجروح گردید ولی آنی دست از مبارزه با متجاوزین کفار دست نکشید وگویا اصلا آرامش حاج محمود در مبارزه

با دشمنان اسلام و خدمت به اسلام و مسلمین خلاصه می شد .
حاج محمود چون از قدرت برنامه ریزی و تدبیر و طراحی کم نظیری برخوردار بود ، فلذا جایگاه ایشان

 همیشه در پست های حساس و مسئولیت آفرین و پرخطر بود از جمله مسئولیت گروه ضربت

 عملیات جنگل و فرماندهی عملیات جنگلهای گیلان برای سرکوبی ایادی استکبار جهانی ، فرماندهی

گردان رزمی ، معاونت طرح و عملیات تیپ قدس ، قائم مقام ستاد لشکر قدس و ریاست ستاد لشکر قدس

 برشانه های ستبر ایشان سنگینی می کرد، لیکن با شجاعت ، ایثار ، تدبیر ، مدیریت

، سعه صدر وقدرت توانمندی عالی که داشت با توفیق و نصرت و پیروزی در عملیاتها نشان داد

 که از لیاقت و شایستگی های خاصی برخورداربود .
حاج محمود با تواضع و فروتنی و خویشتن داری و اعتماد بنفسی که داشت در اوج و انبوه

 مشکلات بیشتر می درخشید واز هر حیث الگویی مناسب برای سایر همرزمانش بود .

 این سردار سر افراز اسلام و انقلاب در سال 1360 زندگی مشترکش را با همسر مکرمه اش

 در کمال صفا وصمیمیت بنیان نهاد و حاصل پیوند مقدسش دو عطیه الهی می با شند که انشاالله

 الرحمان تداوم بخش راه تابناک پدر در جولانگاه هستی خواهند بود . حاج محمود نه تنها در میان خانواده

 و بستگان و همرزمانش عزیز گرامی بود حتی تمامی مردم خدا جوی رشت به او افتخار می کردند

بلکه همواره یاد و خاطره اش مایه افتخار و مباهات گیلانی و بلکه هر ایرانی خواهد بود. سرانجام

 حاج محمود همانند دیگر همرزمانش زیستنن دراین دنیای فانی برایش دلتنگ وحزن آور بود

، ساعاتی پس از شنیدن مژده بشارت شهادت در عالم خواب(رویا) از دوست و همرزمش

 شهید میثم محمد بیگلو روح بلندش سبکبال و عاشق بر فراز قله های رفیع کدو

در حاجی عمران ( محورعملیاتی کربلای 2 ) بر اثر ترکش گلوله توپ دشمن دعوت

حق را لبیک گفت و در دیارجانان رحل اقامت افکند و خدایش خونبهایش گردید .

 
 
  برادران و خواهران ، قدر این نعمت الهی را داشته باشید و همیشه شکر گذار خداوند

 باشید؛ زیرا هر گاه ناشکری کنید و کفران نعمت نمائید خداوند نعمت ها را از شما خواهد گرفت .
امت حزب ا.. قدر روحانیت معظم و در خط امام و آنانی را که صادقانه برای اسلام و انقلاب خدمت می کنند بدانید .
و افرادی را که باعث برهم زدن وحدت می شوند؛ از خود طرد نمائید .
 

نویسنده: نعمت پور(سبحان) ׀ تاریخ: دوشنبه دهم فروردین 1388 ׀ موضوع: ׀

© All Rights Reserved to heyatmohebban.Blogfa.com / Theme by: snthem